پنجم آبان 1393
سلام عزیز دلم.
هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی برات وبلاگ بسازم.
اما امروز یه دفعه ای زد به سرم و خواستم اینجا برات بنویسم از کارات. از کارای با مزه ای که دل منو می بری با خودت به خیلی جاهای دور. یه جاهایی که می خوام تا ابد اونجا بمونم انقدر که آرامش پیدا می کنم .
دیروز ساعت یه ربع به پنج بعد از ظهر رسیدم خونه مامان. خونه خانوم پویان بودین. سریع اومدی بغلمو. با مادر بای بای کردی و تمام مدت تو راه پله صورتت رو به صورتم چسبونده بودی. منم که عشق می کردمممممممممم.
وسایلاتو جمع کردم و باهم رفتیم سوار ماشین شدیم. انقدر خسته بودی که سریع خوابیدی.
رسیدیم آتلیه. خیلی طول کشید تا به محیط اونجا عادت کنی. خیلی گریه کردی. من هی صورتتو میشستم و تو حال می کردی.
همش می پریدی تو بغلم . کلا با آدمای غریبه طول می کشه تا ارتباط برقرار کنی. یه بادکنک اونجا بود کلی ذوق کردی وقتی میدیدیش.
یه دکوری چیده بودن که اونجا بری عکس بگیری اماخیلی گریه می کردی . بردمت توی یه اتاق دیگه. یه لیوان بود که شکلات توش بود. یه دونه اش رو بهت میدادم. اما تو همشو می خواستی. کل لیوانو دستت گرفته بودی و راه میرفتی! با بدبختی ازت گرفتیمش!
می خواستیم عکسا رو انتخاب کنیم. تو هی میرفتی با دستگاه پوزشون بازی می کردی. می ترسیدم خراب بشه هی دورت می کردم. اما دوباره برمیگشتی اونجا و تمام دکمه هاشو می زدی!
آخر بابات بردت تو یه اتاق دیگه انقدرباهات بازی کرد که یادت رفت!
از آتلیه اومدیم بیرون. تو ماشین داشتیم آلمانی گوش می دادیم. اما تو فقط آهنگ می خواستی! آهنگ برات گذاشتیم. بازم آروم نشدی.دیگه اومدم عقب پیشت نشستم. خیلی ذوق می کنی وقتی میام عقب پیشت. کلی بغلم می کنی . نازم می کنی.......
کلی کتلت با سس گوجه خوردی! ای شیطون. مثلا می خواستم گازهای کوچولو بزنی اما کلا دوست داری کل دهنتو با غذا پر کنی و با بدبختی بجوی!
یه کتلت کاملو خوردی . نوش جونت.
اومدیم خونه. یه دفعه ای یادم افتاد شاید پیپی کرده باشی. 10 روزه آخه اسهال شدی شدید!
دیدم کلی پی پی کردی. سریع بابایی شستت. اومدیم پوشکت کنیم، دیدیم کل پات سوخته. وای کباب شده بودی. دل من و بابایی هم ریش شد. اصلا نمیذاشتی دست بزنیم.دردت می اومد. جیغ می زدی. منم گریم گرفته بود. کلی کرم مالیت کردم.بهت شیشی دادم که یکم آروم بشی.الهی مادرت برات بمیره که اینجوری سوخته بودی.
بعد بهت گفتم بریم به بهی بخوریم. سریع ول کردی و گفتی به بهی. و رفتی! وووی عاشق این دو کلمه حرف زدنتم.
الان فقط بابا و مامان و آب و به بهی می گی. تو مایه های شعر تاب تاب عباسی هم می خونی!
یکم غذا خوردی. اما خیلی خسته بودی. ساعت نه و نیم رفتی رو تخت و شیشه تو گرفتی تو دستت و همشو تا ته خوردی.
وقتی خوردی اومدم پیشت خوابیدم. کلی بازی کردیم. خندیدیم. لاس زدیم باهم. سرتو اینور و اون ور می کردی منم اداتو در می آوردم کلی می خندیدی. من سرم گیج می رفت. اما تو تند تند این کارو انجام می دادی.
بعد یه دفعه ای پاشدی نشستی. بهت اشاره کردم برو تو تختت بخواب.غصه خوردی و خودتو انداختی تو بغلم و یه دفعه ای خوابت برد. من کلی حال کردم. دستمو بغل کرده بودی . من تو فضا بودممممممممممم
علیرضا اومد بلندت کرد گذاشتت تو تختتت. یه دفعه ای بیدار شدی و پریدی اومدی اینور . چسبیدی تو بغلم. نفست تو نفسم بود. انقدر عاشقانه بغلم کردی داشتم خل می شدممممممممممم
دلم می خواست کل شب همینجوری می خوابیدیم. اما خب نمی شد. له می شدی!!!!


پنجم آبان 1393
