یک سال و دوماه و 19 روزگی
عصر طاقت نیوردم و زود اومدم پیشت خونه مامان شوشو. دم در منتظرم وایساده بودی.
وقتی میام تو. کلی بغلم می کنی. برام از روزی که گذروندی می گی. من فقط نگات می کنم و بوست می کنم!
یکم بازی کردیم و وسایلتو جمع کردیم و رفتیم به سمت خونه مادر شکوه.
چون تازه از خواب بیدار شده بودی دیگه دوست نداشتی تو ماشین بشینی. کل اتوبان همتو گریه کردی. من کاملا مستاصل شده بودم. یه وقتایی هم ببخشید سرت داد زدم.
اولش می خواستی جوراباتو از پات دربیاری نمی تونستی گریه می کردی. با بدبختی اونا رو از پات درآوردم.
اما بازم گریه می کردی. آخر با یه آهنگ گوشیم آروم شدی. در حقیقت تسلیم شدی. الهی بمیرممممممممم
رسیدیم خونه مادر. کلی ذوق داشتی برای دیدنشون. کل سه طبقه رو خودت رفتی بالا. دم آینه وایسادی کلی ذوق کردی.
بعد که رفتیم تو. پدر داشت انگور می خورد. تو هم بدو بدو رفتی پیشش تا انگور بخوری. من رفتم پیش بابا که رفته بود دکتر.
زودی برگشتم پیشت. موز خوردیم .بازی کردیم.
می رفتی روی میز نهار خوری می گفتی دونه دونه توت فرنگیا رو از لوستر جدا کن. بعد می گفتی دوبار بذار سرجاشون!
بلاخره اون دوچرخهه که خاله طلایه و فریده برات آورده بودن و باتری انداختیم .کلی ذوق می کردی از صداش و می رقصیدی. اما خداییش صداش دیگه خیلی یکنواخت بود!!
شب هم اونجا موندیم.
قبل خواب دیدم مادر داره صدای حیوونا رو باهات کار میکنه. گاو و کلاغ و سگ و می گفتی و منم که دلم می خواست بچلونمت. طبق معمول هم که نمی ذاری ازت فیلم بگیرم!
شب هم چون جات عوض شده بود، هی گریه می کردی و نذاشتی بخوابیم! پتو که روت می نداختم باعصبانیت و گریه پسش می زدی.
دخترم کلی برنامه باهات دارم. دعا کن بتونم همشو انجام بدم برات


یک سال و دوماه و 19 روزگی
