یک سال و 4 ماه و 4 روزگی
بنیتا باورم نمی شه انقدر زود بزرگ شدی....
انقدر شیرین شدی که دلم می خواد گازت بگیرم.
خیلی خوشحالم که تصمیم گرفتم پیشت بمونم تا غصه نخوری.
باهم کلی بازی می کنیم. البته تو شخصیتت وقتی بامنی کلا عوض می شه همش غر و گریه و نق می شی!!!
امروز پنج شنبه است. سه شنبه خونه موندم. صبحش با خنده از خواب بیدار شدی. خیلی خوشحال بودی که تو تخت خودت با دیدن مامان و بابا بیدار شدی. مثل خودمی وقتی از ته قلبت خوشحالی چشمات برقققققق می زنه.
برای صبونه دوتا تخم مرغ گذاشتم یکی برای من یکی برای تو. تو دوتاشون خوردی!!! نوش جونت. طرفای 11 سوار ماشین شدیم و رفتیم دنبال خاله آرزو و آرتا بعد دنبال خاله نازنین و پریا.
همه باهم رفتیم پیله ابریشم. خاله سمیه و یاس و خاله هما و نارمیلا هم اومدن. خیلی خوش گذشت. کلی بازی کردی. با اون ظرف و ظروفای آشپزخونه کلی بازی می کردی. خیلی خوشت اومده بود.
با بچه ها غذا می خوردی . غذای خودت و پریا و منو خوردی!!!
دیشب از سرکار که اومدم تو تو ماشین خوابیدی. تو خونه آوردمت بیدار نشدی. منم شامو پختم. وقتی بیدار شدی فقط باهم بازی می کردیم. تمام دیوارا و رو لمینتا رو خودکاری کردی. روی یخچال هم کشیدی من دعوات کردم. بابایی هم خودکارو ازت گرفت. خیلی بانمک می شی وقتی بغض می کنی و غصه می خوری. اما گریه نکردی. اما شدید بغض داشتی.
بابایی بهت گفت بیا تو بغلم تا بهت خودکارو بدم. تو هم پریدی تو بغل بابا و خودکارو گرفتی و به نقاشیات روی دیوار ادامه دادی!!!


یک سال و 4 ماه و 4 روزگی 
