بنیتابنیتا، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 13 روز سن داره

دل نوشته هام با دختر بی همتای من

18 ماهگی

1393/11/19 0:42
نویسنده : مامان بهی
131 بازدید
اشتراک گذاری

امروز شرکت بودم. همش تو ذهنم بود که از کارهای جدیدی که میکنی برات بنویسم.

خیلی تغییر کردی. خیلی خیلی شیرین شدی. مامانی باهات شدیدا حال می کنه زندگی می کنم باهات . با احساساتت. با حرفات با شیرین زبونیات با چیغ زدنات!

ماههاست کار آرامش بخشت دست تو ناف کردنه. هنوز نتونستم این عادتو از سرت بنددازم....

امروز از سرکار اومدم یکم باهام سر و سنگین بودی. هرچی بهت می گفتم بیا لپ مامانو بکششش اصلا صدامو نمی شنیدی. یعنی معلوم بود می شنوی اما نمی خوای محل بذاری بهم. دستتو رو صورتم می کشیدم و میگفتم لپممو بکششش.بعد از چندبار آخر لپمو کشیدی و مامان از ذوقش شما را در آغوش کشید. من خیلی سنگدل بودم که تو رو تنها می ذاشتم و می رفتم سرکار. واقعا مامانی رو ببخشششششششش....

همش چشمت دنبال مروارید بود. هرجا مروارید بود تو هم بودی. دوست داشتی همش انگشتشو بگیری و با خودت اینور و اونور ببری. تو اتاق نوه ها نشسته بودی بازی می کردی با لگوها. مروارید هم پیشت بود. من یه لحظه از اتاق رفتم بیرون... یک دفعه صدای جیغ تو و مرواریدو شنیدم. دویدم تو اتاق. دیدم انگشتای نازنینت توی تردمیل گیر کردن. اصلا نفهیدم چطور کشیدمشون بیرون و تو بی وقفه جیغ می کشیدی.

خدا بهمون رحم کرده بود که مروارید سریع تردمیلو خاموش کرده بود وگرنه ...............

وای اصلا بهش فک می کنم تمام بدنم می لرزه. فقط بغلت کرده بودم و جیغ می زدی. من از زور شوکککک اصلا نمی دونستم باید چی کار کنم . بهت شیر می دادم اما تو از زور درد نمی تونستی بخوری. مامان و بابام هم شوکه بودن. مروارید که از ترس نمی تونست حرف بزنه. من اصلا نمی تونستم انگشتاتو نگاه کنممممممممم.خیلی بد بود. شیشه رو دادیم دستت. دیدم با دستت میگیری خیالم راحت شد. اما بردیمت بیمارستان دی. کل راهو گریه می کردی. من تو بابام مامانم باباعلی ....... هممون گریه می کردیم. انقدر بیتاب بودی...

از تو گاندی بابا تو رو بغل کرد و تا بیمارستان دویدیم. دل تو دلمون نبود. تو بیمارستان هیچکس توجه نداشت به بیتابی ما برای این بچه که داشت این همه درد می کشید.

هی این ور و اون ور پاسکاریمون می کردن. قرار شد عکس بگیریم. انقدر لفت دادن که خوابش برد. یکم آرامش پیدا کرد. سر عکس گرفتن کلی اذیتش کردن. یعنی من و علی مردیم که تو این همه تو دستای ما اشک ریختی و عذاب کشیدی دخترکم.

تو بغلم چسبیده بودی. بعد از اینکه خیالت راحت شد دیگه کسی اذیتت نمی کنه می خندیدی صورتتو به صورتم می چسبوندی و آرومم می کردی.

بعد رسیدیم به اون مرحله ای که همش ازش وحشت داشتم. پانسمان. تو بغلم بودی دست و پا می زدی نمی خواستی کسی دست به دستت بزنه. با هر جون کندنی بود یه دستتو پانسمان کردن. خدا رو شکر اون یکی نیازی نداشت. فقط کرم زدن و زود رفتیم سوار ماشین شدیم.

وای که چی کشیدم. دیگه جونی در بدن نداشتم. فقط خدا رو شکر می کردم. 

خداحون منو ببخش واسه همه بی معرفتیام... تو همیشه بهترین چیزارو بهم دادی. هر وقت واقعا تصمیم جدی گرفتم که نمازمو شروع کنم و دوباره پشت گوش انداختم یه بلایی سرم اومده. نمی دونم چرا سرم به سنگ نمی خوره. چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. 

دخترکم دایره لغاتت روز به روز بیشتر می شه و مامان هر روز از شنیدن هر کلمه جدید بال درمیاره و خوشحاله که خودش داره یادت میده و هر لحظه پیشته.

یک تا ده رو می شماری البته اصلا از هشت خوشت نمیاد! چون اصلا تلاشی برای گفتنش نداری. هفت رو خیلی قشنگ تلفظ می کنی.

فلش کارتاتو تفریبا بیشتر کلماتشو بلدی و میگی.

قطار پشه طوطی یخچال آشغال کتاب مداد شیر سیب موز خرسی احمد بهناز بشین ماهی پلو شلوار

از دو کلمه ای ها هم آب بده!

به بابام دیگه رسما میگه احمد. شدیدا هم دلتنگشون می شه. 

خیلی وقته دارم تلاش می کنم تلویزیون دیدن رو ازش سرش بندازم. یه روز یه اشتباهی کردم و فیلم عروسیمونو نشونش دادم. به حدی ذوق کرده بود که چشم از روی تلویزیون برنمیداشت و هی جیغ می کشید از ذوقش . هی میگفت بابا!!!

صحنه های تو عقد هی می گفتی احمدددددددددد

از اون روز هر روز باید اون فیلمو ببینی . تو بغل بابا میشینی. وقتایی که ذوق دیدن بابا رو تو تلویزیون داری برمیگردی عاشقونه تو چشماش نگاه می کنی. و اون موقع است که دل بابایی می رههههههههههه برات.

دیروز برات لباس نو خریدیم. اصلا فک نمی کردم انقدر ذوق داشته باشی . لباست یه کلاه داشت. همش اون کلاهو میذاشتی سرت هی برمیداشتی. میرفتی به همه نشون میدادی. کلا عکس ازت گرفتم فسقلکم. نمی خواستی پیرهنتو دربیاری. خیلی وقت بود برات لباس نو نخریده بودم که ذوقتو ببینم.

 

پسندها (1)

نظرات (0)