وسط 18 ماهگی
دخترکم روزهای زیبایی رو کنار تو می گذرونم.
دو روزه شروع کردی جمله میگی. بابا شیشه بده. بابا رفت. بابا نیست. بابا اومد..... بیشتر حول و حوش باباست!!!!!
وقتی بابات میاد خونه خیلی خیلی خوشحال می شی. تمام اتفاقات روز رو براش تعریف می کنی. هی میگی علی جون بابا علی... هی اینجوری صداش میکنی. لباسایی که تنته رو نشونش میدی. عشقت شلواره!!! میگی شبارشوووووو. من عاشق شبارشو گفتنتم. تا شلوارت یکم می ره بالا ناراحت میشی. یه چیزی روش میریزه سریع غصه میخوری. با ناراحتی می گی شبارشووووو.....
میخوایم کاردستی باهم درست کنیم. عشقت بازی با چسبه. ترجیح میدم یه چسب جدا بدم دستت . خودم اونور برات کاردستی درست کنم.
باید الان کاردستی گوسفند درست کنیم . یه چندتا درست کردم. اما اونقدر خوب نشد.یعنی به دلم نشست.
دل کندن و دور شدن ازت برام خیلی سخته. دوست دارم تو تمام لحظه ها پیشم باشی. اما خب یه سری معذوریتها وجود داره دیگه
راستی اسم بعضی اطرافیانو خیلی تکرار می کنی. به خصوص 22 بهمن که شمال بودیم. الان دائم میگی بهاره، موژان، هستی، اسم آرتا رو خیلی میگی.
راستی اتاقتو هم جدا کردم. خیلی سخته دوری ازت. اما به خاطر خودته. تو هم خیلی گلی. خیلی خوب با این قضیه کنار اومدی. شبا میری به بابا شب بخیر میگی. بعد با هم میریم تو اتاقت می خوابیم.
پروژه بعدی ترک شیشه شبه. دیشب یه شیشه خوردی دوباره گفتی شیشه . تو 4 تا آب یه پیمونه شیر ریختم. یه ربعی ناراخت و اندوهگین بودی از این قضیه. اومدم تو تختت خوابیدم. برات قصه گفتم. اما عین معتادا دنبال شیشه ات بودی. اخر از سرناچاری گفتی شیشه رو بده. من همون ابو بهت دادم. یه میک زدی و خوابیدی!!!
عشقمی تو. خیلی باهات حال میکنم. به خصوص وقتایی که خوش اخلاقی!!!!


وسط 18 ماهگی 
