یک سال و دو ماه و 21 روزگی
ساعت شش و ربع رسیدم بهت. کلی بغلت کردم و ازت عذرخواهی کردم بابت دیر اومدنم.
تو هم هی می پریدی بغلم
قرار بود امروز بازی میوه ها رو انجام بدیم. اسم میوه ها رو بهت می گفتم و تو قلپی می خوردیشون!!!
کلا فوق العاده دختر شاد و خندونی هستی.
خدا حفظت کنه..............
عشقمی. همه باهات حال می کنن.
یکم قلدری اما اشکال نداره. دوست دارممممممممممممممممممممممممممممممممم
شب خونه مامان شوشو خوابیدیم. وسط شب که بیدار شدی تا بابا شیشه رو داد دستت. چشماتو باز کردی. یه دفعه ای دیدی که فرسنگها با ما فاصله داری. دقیقا غصه رو تو چشمات دیدم. گفتم علی بیارش پیش ما.
اومدی پیشم خوابیدی مثل فرشته ها!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


یک سال و دو ماه و 21 روزگی 
