بنیتابنیتا، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 13 روز سن داره

دل نوشته هام با دختر بی همتای من

یک سال و دو ماه 22 و 23 روزگی

1393/8/10 13:42
نویسنده : مامان بهی
222 بازدید
اشتراک گذاری

پنج شنبه صبح تا دم شرکت اومدی از پشت پنجره ماشین باهات بای بای کردم و تو بهت زده نگام میکردی. حتی بای بای هم نمی کردی. از چشات خوندم که نمی خوای برممممممممممممم اما رفتم.

ظهر اومدی دنبالم. شنیدم دو تا کاسه پر عدسی خورده بودی. منم برات حلیم آوردم. یه چندتا قاشق هم اونو خوردی.

می خواستیم بریم واسه بابا بزرگ لاستیک بخریم . مجبور شدیم خیلی تو ماشین باشیم و تو خسته شده بودی. یکم عقب باهم بازی کردیم. بعد گیر دادی که بری جلو بشینی. خب نگهداشتنت جلو خیلی سخته. اصلا نمی ذاشتی بگیرمت.

بابایی هم خیلی ترمز می کرد آوردمت عقب . کلی گریه کردیییییییییییییی. بعد هم که گذاشتمت جلو . لج کرده بودی و فقط گریه می کردی. رفته بودی کف زمین نشسته بودی و فقط گریه می کردی. خیلی لجباز شدیا. بعد اومدی تو بغلم شیر خوردی. هنوز هق هق می کردی!

بابا رفت لاستیکا رو بگیره. کلی بازی کردی. بعد که بابا اومد تو رفتی بغل بابا . من رانندگی کردم! اما چند دقیقه بعد ماشینو کردی تو حلقت که منو می خواستی . با بدبختی وسط چهار راه جا به جا شدیم!

کلا چسبیدی به من. منم کیف می کردم. انقدر چسبیدی بهم تا خوابت برد. وای بنیتا نکنه به خاطر اینکه پیشت نیستم کمبود محبت بگیری و غصه بخوری.... من دیوونه می شما....

رسیدیم خونه مامان شوشو. تو دیگه خواب از سرت پرید. اما مامانی خیلی خسته بود. یکم خوابیدم. البته شونصد بار اومدی گفتی مامان!!!!

نهار آماده شد و شما یه عالمه قرمه سبزی خوردی! یه جا داشتی از صندلی غذات می افتادی من و مادر بزرگ یه دفعه ای جیغ کوچکی کشیدیم. تو بغض کردی کلی ناراحت شدی. سرتو بوس کردم ناز کردم بغلت کردم آروم شدی!

بابا بزرگ داشت پشت بابا رو مشت و مال می داد. یه دفعه ای بابایی یه آخ گفت شما خیلی ناراحت شدی و گریه کردی. دیگه مجبور شدن همش با لبخند این کارو انجام بدن!!!

آماده شدیم بریم بیرون. شما که طبق معمول خوابیدی! رفتیم لباسارو از خشک شویی گرفتیم و با خاله نازنین و پریا رفتیم مجتمع کوروش.

پرسون پرسون رفتیم به کیدز کلاب رسیدیم. خیلی جای باحالی بود. کلی اتاق اتاق کوچولو بود که ما باید با بدبختی دولا می شدیم تا می رفتیم توش!

تو و پریا فقط گیر داده بودین به این وسیلههههه

 

تو هم که شدید دنبال توپ بودی فقط. باید هم دو تا توپو باهم می گرفتی دستت!!!

اونجا آشپزخونه شن بازی کلی وسیله بازی داشت. اما خب خوب بود. بازی کردین کلی! ساعتی 15 ت!

بعد رفتیم کلی پاپ کورن خوردیم. 

اومدیم شام بخوریم دیدیم اونجا شلوغه. براتون سیب زمینی خریدیم تو ماشین خوردین. خاله نازنین کلی بهت انجیر و کشمش داد خوردی. منم مونده بودم که تو هیچ وقت لب به کشمش نمی زدی اما مثل چی داشتی کشمش می خوردی!

شب هم تو بغل مامان خوابیدی .

جمعه صبح ساعت 9 بود داشتی کش و قوس می اومدی که چشماتو باز کنی. سرمو کردم تو تختت. تا چشمتو باز کردی چشمای منو دیدی کلی ذوق کردی و از تختت پریدی تو بغلم.

اومدم برم حمام که برم آرایشگاه. پریدی با من تو حموم. بعد حموم بابایی به شما تخم مرغ با لیمو داد. تا لیمو نمی ریخت اشاره می کردی که اونو روش بریزه!

عزیزمییییییییییییییییییییییییییی. دلم برات تنگ شد!

خیلی خوابت می اومد. لباس تنت کردیم و بردیمت بیرون. طبق معمول تو ماشین بیهوش شدی. رفتیم پاسارگاد. البته فقط من رفتم. ببینم از شلوار سبزت داره برای دوقلو های آقای خلیلی بخرم. که نداشت. اما یه لباس آستین کوتاه داشت. با لگ خیلی خوشگل بود. سبز با خال های سفید. تو توش معرکه می شدی. اما دیدم لباس گرم براش واجب تره

رفتیم خونه مامان شوشو. دوباره خواب از سرت پرید. نهار خوردیم. ما خیلی خوابمون می اومد. بابا رو فرستادم رفت تو اون اتاق خوابید. منم هی می چرتیدم هی می اومدی می گفت مامان. آخر لباس تنت کردیم و رفتیم گلستان. خاله سمیه و عمو صادق و یاس هم بودن. وسطاش بیدار شدی. یاس رفت تو مغازه اسباب بازی فروشی یه عروسک پسندید 100 ت!!!! دیگه شما دو تا می دویدین این ور و اون ور. زیاد بهم محل نمی دادین!

کلی ذرت دادیم بهتون خوردین. دیگه خیلی سرد شده بود. رفتیم به سمت خونه. 

سر لباس درآوردن یه بلوایی به پا کردی که نگو.

شب هم خوابیدیم. من که بیهوش بیهوش می شم. بابات شبا بهت می رسه. اصلا نمی تونم تکون بخورم شبا.

پسندها (2)

نظرات (0)