بنیتابنیتا، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

دل نوشته هام با دختر بی همتای من

تاسوعا و عاشورا و حول وحوشش!

1393/8/27 10:38
نویسنده : مامان بهی
129 بازدید
اشتراک گذاری

دوباره می خوام بنویسم ببخشید که یه مدتی چیزی ننوشتم برای فسقلکم.

عاشورا دم دیگ شله زرد چون داغ بود پیدات نمی شد. کلا سرگرم بودی با امیرحسین و رادین!

فردای عاشورا هم که نینی پارتی بود. کلی استرس داشتم که با بچه ها نسازی. 

اما جالب بود اولش که یاس و پریا اومدن. رفتن سر اسباب بازیهات. تو اولش بهت زده نگاشون می کردی. اما بعد شروع کردی باهاشون بازی کردی و شروع کردی به رقصیدن.

کلی آهنگ براتون گذاشتیم رقصیدیم!

سرنهار، سفره پهن کردیم و برای همه بچه ها ماکارونی گذاشتم. تنها بچه ای که قشنگ نشست غذاشو خورد تو بودی. دخترک بی همتای من! گشنت بود. کلی ظرف خودتو خوردی به ظرف بقیه هم دستبرد زدی!

قبل از اومدن بچه ها ، تمام پاپ کورنا رو داشتی میخوردی.

پاپ کورنا رو اپن بود. با چهارپایه می رفتی بالا و پاپ کورن می خوردی و تی وی می دیدی. 

یه چیز دیگه، خیلی حس خوبی بود صبح سرجات تو تختت بیدار شدی و منو دیدی . کلی ذوق کردی.

یاد اون دوران افتادم که خونه بودم. جدیدا دلم برای اون روزا تنگ شده.

تو هم جدیدا ناآرومی می کنی موقع رفتنم. منم داغون می شم صدای گریه تو می شنوم.

جمعه رفتیم خونه مامان فائقه، صبحانه خوردیم بعد ما می خواستیم بریم خرید. تو رو بردنت تو اتاق که ارگ بزنی ما رفتیم. تندی اومده بودی از اتاق بیرون. تمام اتاقا دنبالمون می گشتی. بعد که پیدامون نکردی نشستی وسط هال گریه کردییییییییییییییییییییییییی. یعنی یاد این صحنه می افتم دلم ریش ریش می شه. به خاطر همینه به سرم زده دیگه کار نکنم و بشینم پیشتو عاشقونه نگات کنم و تو بپری بغلمو دست بندازی دور گردنممممممم

ایشاا.... بعد عید دیگه نمیام سرکار. باهم میریم بیرون می چرخیمممممممممممممممم هوراااااااااااااااااااااااا

بازی می کنیم. یعنی می تونم این چهار ماهو دووم بیارممممممممم

دیروز خونه مامان قائقه اصلا نخوابیده بودی. گفتم آخ جون می خوابی تو ماشین. همش آهنگ بچهگونه برات گذاشتم. کلی هم تو ترافیک گیر کردیم. اما چشم رو هم نذاشتی. مقابله شدید با خواب می کردی!

رسیدیم دم خونه. یه جوری نگام می کردی. احساس کردم دوست داری بیای تو بغلم بخوابی.زودی رفتیم بالا. کلی بغلت کردم و شیرت دادم. اما شارژ شدی تازه!!!!

هر روز صبح که می ذارمتو میام انگار یه تیکه ای از وجودمو می کنم و میذارمش کنار.

دیگه دارم خل می شم از دوریت. 

کلمه های جدیدی که میگی بعله!!! با ناز شدیدا!!!!

"بالا " رو هم که دائم میگی. چون دوست داری کلا رو اپن بازی کنی!

پسندها (1)

نظرات (1)

نازنین
1 آذر 93 16:04
عزیزکم بنیتای خوشگل من ممنون از ممون نوازیت کوچولوی دوست داشتنی. ایشالله که مامان بهناز هم بتونه بیشتر کنارت باشه و دلش اروم بگیره از با تو بودن و تو هم حسابی لذت با مامانت بودن رو ببری تو این روزهای قشنگی بچگی مامان بهناز عزیزم خسته نباشی مامان مهربون
مامان بهی
پاسخ
سلام خاله نازنین. ببخشید که نظرتو انقدر دیر دیدم. آخه زیاد به محیط اینجا وارد نیستم! مرسی که اومدی به وبلاگمون سر زدی.پریای گلم رو ببوس