یک سال و نه ماه و بیست و دو روزگی
انقدر این روزا هیجان زده حرف زدنتم که امروز هم اومدم برات از شیرین کاریهات بنویسم. دیروز علی بهت گفت بیا بوست کنم؟ گفتی نه! ( طبق معمول تکه کلامت شده دیگه! ) بعد علی مثلا گریه کرد. بعد گفت بیا دیگه . گفتی نه! بعدش گفتی علی گریه کن!!!!! امروز از صبح با رادین و امیرحسین و مروارید بازی کرده بودی. خیلی خسته بودی. ظهر هم یه ساعت بیشتر نخوابیدی. عصر اول رفتیم شهرکتاب ونک. کلی ذوق کتابارو داشتی. یه ذرت خریدیم . یکم خوردی . بعد گفتی دیگه نمی خوام و خوابت برد. رفتیم پارک جمشیدیه. سوار کالسکه ات کردیم. با اون سنگ و تکون بیدار نشدی که نشدی. یه نیم ساعتی نشستیم. سوار ماشینت کردیم بازم بیدار نشدی. میخواستیم برگردیم خونه که یه د...
نویسنده :
مامان بهی
2:50


