بنیتابنیتا، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

دل نوشته هام با دختر بی همتای من

یک سال و نه ماه و بیست و دو روزگی

انقدر این روزا هیجان زده حرف زدنتم که امروز هم اومدم برات از شیرین کاریهات بنویسم.  دیروز علی بهت گفت بیا بوست کنم؟ گفتی نه! ( طبق معمول تکه کلامت شده دیگه! ) بعد علی مثلا گریه کرد. بعد گفت بیا دیگه . گفتی نه! بعدش گفتی علی گریه کن!!!!! امروز از صبح با رادین و امیرحسین و مروارید بازی کرده بودی. خیلی خسته بودی. ظهر هم یه ساعت بیشتر نخوابیدی. عصر اول رفتیم شهرکتاب ونک. کلی ذوق کتابارو داشتی. یه ذرت خریدیم . یکم خوردی . بعد گفتی دیگه نمی خوام و خوابت برد.  رفتیم پارک جمشیدیه. سوار کالسکه ات کردیم. با اون سنگ و تکون بیدار نشدی که نشدی. یه نیم ساعتی نشستیم. سوار ماشینت کردیم بازم بیدار نشدی. میخواستیم برگردیم خونه که یه د...
8 خرداد 1394

یک سال و نه ماه و بیست و یک روزگی

سلام عزیزکم. یه ماه تنبلی کردم ننوشتم از روزای خوبی که این مدت باهم داشتیم. امروز فوق العاده روز خوبی داشتیم.صبح بیدار شدی طبق معمول گفتی بریم رو مبل بخوابیم. تا 11 رو مبل خوابیدی. شونصد بار شیر خوردی! اما وقتی بیدار شدی سرحال بودی. بعد از مدتها هوش چین بازی کردیمو بعد از هر بازی هم وسایلاشو جمع می کردیم. چفتوی نخ کردنی بازی کردیم. با دستای کوچیکت فوق العاده هیجان انگیز نخ ها رو تو سوراخ می کنی. بعد کاردستی درست کردیم. از کتاب کاردستی های خلاق سحرجون. یه خرگوش درست کردیم. رول دستمال کاغذی رو دادم دستش با گواش رنگ کرد. خیلی جالب بود. با قلمو اولین بار بود کار می کرد. بعد دیگه کلا خودتو با رنگ یکی کردی که مجبور شدیم بریم حموم. بعد حموم ن...
6 خرداد 1394

یک سال و هشت ماه و بیست و یک روزگی

سلام دختر عزیزم. این روزها انقدر شیرین شدی که دوست دارم از لحظه لحظه ات عکس و فیلم بگیرم و خاطره بنویسم. جدیدا سر غذا خیلی اذیت می کنی. خیلی سخت می خوری. دیروز به یه روشی بهت غذا دادم خودم ذوق کردم! عروسکتو نشوندم پیش خودمون. مثلا یه قاشق به اون میدادم و براش دست می زدم بعد می گفتم نوبت بنیتاست. تو هم خوب دهنتو باز می کردی و می خوردی. نمی دونم امروز هم جواب بده یا نه! الان خیرسرم گفتم بشینه فقط یه گوشه رنگ بازی کنه که خودشو با رنگ یکی کرد. مجبورم ببرمش حموم. راستی دیشب اصلا نگفتی شیشی. قشنگ رفتیم تو اتاق کتاب خوندیم . گفتم آب می خوای؟ گفتی بله. با شیشه بهت آب دادم. بعد بابا علی که شدیدا دوباره دلش برات تنگ شده بود. بردت پیش خو...
7 ارديبهشت 1394

یک سال و هشت ماه و بیست روزگی

سلام عزیزکم. بلاخره دیشب پروژه شیر شب گیری رو شروع کردیم. انگار خودت فهمیده بودی که دیگه قرار نیست بهت شیر بدم. فقط یه بار پرسیدی منم گفتم نداریم. دیگه هیچی نگفتی. برات شونصدتا کتاب خوندم. آخرشم گفتی بیا پیشم بخواب. منم پیشت خوابیدم. دوتا دستاتو دور گردنم حلقه کردی و خوابیدی. منم خوابم برد خیلی کیف کردم. خوابیدی تا 8 صبح!! خیلی خوب بود! البته معمولا شبهای اول ترک عادت خیلی خوب می گذره اما بعدش خراب می شه! خدا بخیر بگذرونه امشبو! از شیرین حرف زدنت بگم. جمعه 28 فروردین اولین جمله 4 کلمه ای رو گفتی: بهناز قاشق کوچیک بده! کلی ذوق کردم.  به خداحافظ می گی حبادز. هنوز به مروارید می گی لوبارید. به بشقاب می گی دوشباق روزه...
6 ارديبهشت 1394

20 ماهگی

فرشته کوچولوی من 20 ماه از زندگیت می گذره و هر روز بیشتر از دیروز به زندگی من رنگ می دی. بهتر بگم به زندگی ما. هر خنده تو به قلب من و بابایی چنان انرژی ای می ده که قابل توصیف نیست. روز ماهگردت با دوستانت به پارک ملت رفتیم. آنیتا یاس نارمیلا یونا کلی با هم بازی کردین. دیگه باهم حرف می زنین. دنبال بازی می کنین. همتون دنبال یونا بودین!!!!! تو پارک کلی خسته شده بودی. تا گذاشتمت تو ماشین خوابیدی. رفتیم خونه مادر شکوه. تا مادر شکوه رو دیدی بیدار شدی  و ذوق کردی . و این همانا که شب ساعت 11 خوابیدی!!! ماشاا... به انرژیت. دارم شک می کنم . نکنه هایپر باشی! من از خستگی داشتم می افتادم دیگه تو رو نمی دونم. تمام دوستاتم بیهوش شدن ا...
18 فروردين 1394

عیدم تموم شد

روزای اول که آستارا بودیم کلی ذوق کرده بودی. دوست داشتی که مامان بزرگ و بابا بزرگ همیشه بودن. هرجا عیددیدنی می رفتیم اولش آروم بودی بعد یخت باز می شد و می ترکوندی همه جا رو. خونه عموجان نشستی زمین تمام شکلاتارو ریختی زمین و هی می ریختی تو ظرفش. خونه آقای آخوندزاده گیر دادی چایی می خوام. عمه رفتن برات یه لیوان پر چایی آوردن!!! شیرینیا رو می ریختی زمین. خلاصه ماجراهایی داشتیم! خونه خاله نازی اینا که اصلا نبودی. همش پیش ندا و خاله نازی بودی. نی نی حمام می کردی با خاله نازی. تازه خودتم می خواستی بپری تو تشت!!! اما روزای آخر دیگه بی حوصله شده بودی. یکم هوا بهتر شد . بردیمت بیرون. دریا رو دیدی. استخر توپ رفتی. تاب و سرسره سوار شدی. سرسره تون...
15 فروردين 1394

دم دمای سال نو

کودک نازم، دخترک زیبای من، که هر نفسی که میکشی من دیوونه تو میشم.  تو چشمات خیره میشم. یه دنیای زیبا میبینم. تو هم عشق و تو چشام میخونی می پری بغلم. نازم می کنی نازت می کنم. عاشقونه با هم می رقصیم. و من عاشقونه می پرستمت. و هر روز خدا رو بابت اعطای این فرشته شکر می کنم.  دم به دم دنبال منی. منم به دنبال تو. تو دنبال محبت و نوازش من و من به دنبال حضور تو. یک لحظه از جلوی چشمات کنار میرم بیتابم می شی. عاشق این تمنام. با این که یه وقتایی خسته کننده میشه اما خستیگیش هم شیرینه لذت بخشه... الان کنارم دراز کشیدی. خسته از یه روز پر هیاهو. داری شیر می خوری و خیره شدی به من که دارم چی کار می کنم. باورم نمی شه اون کوچولویی ک...
25 اسفند 1393