بنیتابنیتا، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

دل نوشته هام با دختر بی همتای من

وسط 18 ماهگی

دخترکم روزهای زیبایی رو کنار تو می گذرونم. دو روزه شروع کردی جمله میگی. بابا شیشه بده. بابا رفت. بابا نیست. بابا اومد..... بیشتر حول و حوش باباست!!!!! وقتی بابات میاد خونه خیلی خیلی خوشحال می شی. تمام اتفاقات روز رو براش تعریف می کنی. هی میگی علی جون بابا علی... هی اینجوری صداش میکنی. لباسایی که تنته رو نشونش میدی. عشقت شلواره!!! میگی شبارشوووووو. من عاشق شبارشو گفتنتم. تا شلوارت یکم می ره بالا ناراحت میشی. یه چیزی روش میریزه سریع غصه میخوری. با ناراحتی می گی شبارشووووو..... میخوایم کاردستی باهم درست کنیم. عشقت بازی با چسبه. ترجیح میدم یه چسب جدا بدم دستت . خودم اونور برات کاردستی درست کنم. باید الان کاردستی گوسفند درست کنیم . یه...
5 اسفند 1393

18 ماهگی

امروز شرکت بودم. همش تو ذهنم بود که از کارهای جدیدی که میکنی برات بنویسم. خیلی تغییر کردی. خیلی خیلی شیرین شدی. مامانی باهات شدیدا حال می کنه زندگی می کنم باهات . با احساساتت. با حرفات با شیرین زبونیات با چیغ زدنات! ماههاست کار آرامش بخشت دست تو ناف کردنه. هنوز نتونستم این عادتو از سرت بنددازم.... امروز از سرکار اومدم یکم باهام سر و سنگین بودی. هرچی بهت می گفتم بیا لپ مامانو بکششش اصلا صدامو نمی شنیدی. یعنی معلوم بود می شنوی اما نمی خوای محل بذاری بهم. دستتو رو صورتم می کشیدم و میگفتم لپممو بکششش.بعد از چندبار آخر لپمو کشیدی و مامان از ذوقش شما را در آغوش کشید. من خیلی سنگدل بودم که تو رو تنها می ذاشتم و می رفتم سرکار. واقعا مامانی ...
19 بهمن 1393

17 ماهگی

نشستم تو خونه پیشت که وقت کنم برات از کارهای خارق العاده ات بنویسم. اصلا وقت نمی کنم طرف لب تاپ برم. هر روز یه برنامه جدید داریم باهم زندگی زیباست در کنار تو . خنده هات . صدای قشنگ و نازکت. وقتی با ناز میگی ببععععععععععععلللللللللللللهههههه روز به روز شیرین تر می شی. خوشحالم که این روزها پیشت هستم. دوست داشتم هیچ کار دیگه ای نداشتم فقط می نشستم و بزرگ شدنتو نگاه می کردم دایره لغاتت روز به روز بیشتر می شه. یاس، آرتا، دست، پا، کلاه ( لاه )، ماشین، شیشه، شیر، طوطی، مادر، نی نی، بغل، بالا، لالا،  هرچی یادم بیاد هی می نویسم. بهت میگیم : ما بنیتا را دوست .... تو میگی داریم بهت میگیم: بنیتا دختر خوبی .... تو میگی است...
21 دی 1393

یک سال و 4 ماه و 4 روزگی

بنیتا باورم نمی شه انقدر زود بزرگ شدی.... انقدر شیرین شدی که دلم می خواد گازت بگیرم.  خیلی خوشحالم که تصمیم گرفتم پیشت بمونم تا غصه نخوری. باهم کلی بازی می کنیم. البته تو شخصیتت وقتی بامنی کلا عوض می شه همش غر و گریه و نق می شی!!! امروز پنج شنبه است. سه شنبه خونه موندم. صبحش با خنده از خواب بیدار شدی. خیلی خوشحال بودی که تو تخت خودت با دیدن مامان و بابا بیدار شدی. مثل خودمی وقتی از ته قلبت خوشحالی چشمات برقققققق می زنه. برای صبونه دوتا تخم مرغ گذاشتم یکی برای من یکی برای تو. تو دوتاشون خوردی!!! نوش جونت. طرفای 11 سوار ماشین شدیم و رفتیم دنبال خاله آرزو و آرتا بعد دنبال خاله نازنین و پریا. همه باهم رفتیم پیله ابریشم. خا...
20 آذر 1393

ماهگرد 16ام

دخترکم بزرگترین تصمیم زندگیمو گرفتم. تو اولویت منی تو زندگی. دیروز به رئیس گفتم که تا آخر ماه بیشتر نمیام. دیگه من و تو می مونیم باهم. باهم لاو می ترکونیم ورزش می کنیم میرقصیم آموزش می بینیم.درس می خونیم حال می کنیم. اصلا فکرشو نمی کردم یه روزی کارو بذارم کنار. اما واقعا خسته شدم. دیگه وقتی میام خونه جونی برای نمی مونه که با تو سر و کله بزنم. دخترم دایره لغاتت هر روز بیشتر می شه. آب، حمام، شیر، آینه، آبی، لباس دیگه بازم یادم اومد می نویسم.  هرشب گیر می دی میگی ببریمت حمام. خیلی با نمک میگی حمام!!!! بعد دستاتو میاری بالا تا لباستو دربیارم. دیشب هی به من میگفتی میدیدی جوابتو نمی دادم می رفتی پیش بابائی انگشت اونو می گ...
16 آذر 1393

یک سال و 3 ماه و 22 روزگی

امروز نینی پارتی داشتیم خونه آرزو. با بدبختی تونستم شرکتو بپیچونم و به سرعت خودمو رسوندم بهت خونه مامان فائقه. کلی تو ذوق بودم که ساعت 1 تونسته بودم ببینمت. باهم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. خاله الی و آنیتا سر خیابون منتظرمون بودن. باهم راه افتادیم. تو راه هی به خاله الی اشاره می کردم تند بیا. تو می خندیدی به این کارای من!!! بعد که انقدر خاله الی آروم رانندگی کرد که تو خوابت برد! رسیدیم خونه خاله آرزو. تو از یه قدمی در تو نمی اومدی. هنوز یخت باز نشده بود. هرکاریت کردم که بریم تو اتاق لباستو عوض کنیم نیومدی. همون دم در ، دامن کوتاهه با بلوزتو تنت کردم. یونا یه توپ گنده دستش بود و تو اونو می خواستی هی به من اشاره می ...
9 آذر 1393

هفته آخر آبان و هفته اول آذر

باز تنبل شدم و برات ننوشتم. از کارات که آدمو از زور ذوق خل می کنه. و غصه که پیشت نیستم. هر روز عزمم جزم تر می شه برای تصمیم پیش تو موندن. عصرا که میام سرتو میذاری رو پام تا من موهاتو ناز کنم و دل منه که می رههههههههههههههههههههه بلاخره صدای گربه رو یاد گرفتی . صداتو نازک می کنی و میگی مئووووو هر روز برات اون برنامه نی نی هوشو می ذارم. خیلی دوست داری با دقت نگاه می کنی. تا یکم دیر ورق می زنم صدات درمیاد! یه قسمتی داره که مثلا اسم حیوونو می گه چهار تا حیوون اون پائین گذاشته تو باید انتخاب کنی کدومش درسته. یه وقتایی درست می زنی روش خیلی ذوق می کنم. دلم می خواد بچلونمت. باورم نمی شه انقدر بزرگ شده باشی. دیگه تمام جملاتمون...
6 آذر 1393